خرید بک لینک
امروز در راه مهدکودکی که با لیلی رفتیم بازدید، یه مدرسه ابتدایی* بود با یه حیاط در حد پارک :) و بچهها مشغول بازی و شادی، این که میگم پارک واقعاً پارکی بود مفصل، پر از تاب و سرسره و بچههایی با مهارت

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

- لیلی، شما مامان روبی هستی یا باباش؟

- بابا :) بابا :)

- بابای روبی، میخواهی برای نهار روبی چی درست کنی؟

- بلوبری :-)


در سئوال اول همیشه دومین چیزی که در سئوال هست رو به عنوان جواب میگه :) اینجا بلوبری ارزانتر از انگور است :دی

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

خانومه تو پارک، در حالی که لیلی هاپو هاپو گویان خودش رو به سگش رسانده و نازش میکرد، با لبخند ازمن پرسید که کجایی هستیم. گفتم: ایران گفت: پناهندهاید؟ گفتم: نه، همراه همسرم آمدیم که اینجا کار میکند،

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

یکی از مهمترین ارکان زندگی شما اینجا صندوق پستی است و بس :) یعنی وقتی بچه بودم همیشه فکر میکردم که مثلاً صندوق پستی دقیقاً چیه، اگه یه صندوق است پس چرا من تا حالا یه دونه واقعیاش رو ندیدم؟! و این که

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

یعنی من در عجبم از تغییرات دمایی اینجا :-/ یعنی اگر با سرمای بیرون رفیق شدم و سرمای داخل خونه روی اعصابم پیاده روی میکند، بدانید و آگاه باشید که شیب تند تغییرات دمایی من را خواهد کشت :-| من ظهر که لی

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

موقعی که میخواستیم اسم برای لیلی انتخاب کنیم رو یادتون هست؟ من اون موقعها ایدهام این بود که یه اسمی انتخاب کنم که اگه بعدتر بزرگ شد و به نظرش لیلی کلاسیک اومد و خواست که مثلاْ صدایش کنند lily مشکلی

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

لیلی رو بیدار میکنم تا صبحانه بخوره و راه بیفتیم، همین طوری با دهن پر مخلوط هلندی و انگلیسی و فارسی بلغور میکنه و لقمههای صبحانه رو به زحمت آب میوه قورت میده! صابر زودتر رفته سر کار، باید لیلی رو

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

جونم براتون بگه که از آنجایی که اینجا هنوز وارد جمعه نشدیم، این پنجشنبه و شامگاهش مصادف است با شام آخر مسیح، فردا میشه goed vrijdag که میشه همون جمعه خوب* و مسیح رو به صلیب میکشند، شنبه مراسم تدفین

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

اولین باری که پشت پنجرههای نورگیر پذیرایی این خانه ایستادم، ریسهای پشت شیشهی پنجرهی خانهی همسایهی روبهرویی توجهم را جلب کرد، روی یک ریسمان صورتی این حروف سوار شده بود: B A B Y ❤ G I R L یادم

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

از صفحه کوچک موبایل نگاه میکنم به دوستان عزیزتر از جانم، به نگاه مهربان و پر عشقشان، به خندههایشان، به شادی، امید، عشق... و دلم پر میکشد برای بودن پیششان، برای یه دورهمی کوچک دوستانه، مثل قدیمها..

برچسب: نویسنده: آبتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:14

صفحه بندی